مثل مهندس ها فکر میکنم مثل معلم ها احساس می کنم

مثل مهندس ها فکر میکنم مثل معلم ها احساس می کنم

من دوست داشتم مدرسه رو. چه اون موقع که دانش آموز دبیرستان فرزانگان آذرشهر بودم، چه سال های قبل تر. آخرای سال که میشد برا معلم هامون یه متن ادبی می خوندم و حسابی احساساتی میشدیم:

سلام بر تو ای هدایت کننده نسل ها. سلام بر تو که با واژه های طلایی، محبت و دوستی را بر قلب های تیره مان نوشتی و به ما آموختی که چگونه از سرزمین جهالت بگذریم. سلام بر تو ای شمع فروزان و سلام بر تو که بذر انسانیت و محبت را در شیار مغزها می پاشی و دریچه چشم هایمان را به سوی افقی زیبا و آباد می گشایی. دست هایت آشیانه مهر و محبت است که غنچه های نو شکفته در آن بارور می شوند. تویی که با دیدن گلبوته های اشک بر گونه های شاداب مان غم سنگینی را بر قلب مهربانت جاری می کنی. هر روز صبح که با وجودی سرشار از عشق و عاطفه به کلاس قدم میگذاری، گل های پژمرده در قلبم از نو شکفته می شوند و دریای دلم پر از آب می گردد.

بعد خوندن این متن میشد که خانم معلم میرفت دفتر و گریه می کرد. احساسات اونا از احساسات ما هم ارزشمندتر بود.

دلم می خواست معلم بشم

آقای چ کارشناس ارشد مهندسی عمران بود. یکی از معلم های عزیز ریاضی مون. ماجرای معلم شدنش رو تعریف می کرد و تو دلم میگفتم، یعنی ممکنه منم یه روز معلم بشم؟ و دلم می خواست معلم بشم. دلم می خواست کسی باشم مثل معلم هام.

دلم می خواست مهندس بشم

عاشق کامپیوتر بودم. دوست داشتم خودم بسازمش. برنامه هاشم خودم بنویسم. روز اول هم که رفتم دانشگاه برنامه نویسی رو بلد بودم. کسی یادم نداده، خودآموخته ام. از تو کتابا می خوندم و رو کامپیوتر اجرا میکردم.

کسایی که بلدند vs کسایی که بلد نیستند

بعضیا میگند کسایی که بلدند انجام میدمد، کسایی که بلد نیستند به بقیه یاد میدند. شاید یه جاهایی درست باشه. اما معلم شایسته کسی هست که نه تنها بلده و آموخته هاشو یاد میده بلکه کسی هست که یاد میده، چطور مجهولات مون رو به معلومات تبدیل کنیم.

اگه معلم میشدم

اگه معلم میشدم کمک کردن به همدیگه رو جزو بارم نمره بندی در نظر می گرفتم. یعنی هر جلسه تو کلاس میپرسیدم چه کسی به اون یکی کمک کرده تا بهتر یاد بگیره؟ و بهش نمره میدادم. اینطوری به جای رقابت منفی با همدیگه، سعی می کردند دست همو بگیرند و بلند شند. می فهمیدند که بلند کردن یکی دیگه خودشونم بلند میکنه.

اگه معلم میشدم بعضی از امتحانارو گروهی می گرفتم تا با هم بنویسند. تا از همدیگه یاد بگیرند. نگران نباشید. فک نکنید شاگردای من می تونستند سرم کلاه بذارند و هر کدوم یه فصل رو بخونند. بعد امتحان گروهی ازشون می خواستم همه سوالارو پای تخته جواب بدند، اینطوری که از هر گروه یه نفر رو صدا می کردم پای تخته و می خواستم همه سوالا رو جواب بده و اون نمره رو به همه گروه میدادم.

کارای دیگه هم بود. کلی ایده که بچه هامون بهتر یاد بگیرند.

مهندسی خوشحالم میکنه

مهندسی رو هم انتخاب کردم. حل مسئله رو دوس دارم. کدنویسی رو. وقتی داده بنیان چیستا بزرگتر بشه با کارمندام مثل مدیر رفتار نمی کنم. ترجیح میدم حامی و مشوق شون باشم. همیشه یه بارم هم میذارم برای کمک به همدیگه. تو پروژه ها ازشون میپرسم کی به اون یکی کمک کرد؟ و این طوری پاداش میدم بهش. بله منظورم همون حقوقه. پول. پول آدما رو تشویق میکنه.

افکار مهندسی، احساسات معلمی

خودمو قبول کردم. سعی نمی کنم تماما مهندس باشم. سعی هم نمی کنم تماما معلم باشم. یه آرزو هستم با افکار مهندسی و احساسات معلمی. قبلا ها سعی می کردم کامل باشم. مثلا احساسات معلمیم رو سرکوب میکردم و سعی میکردم یه مهندس کامل باشم، نشدم. یه وقتاییم سعی میکردم بچسبم به تدریس و آموزش، و افکارم رو تو پیدا کردن راه حل ها، برای مسئله ها نادیده بگیرم، بازم نشد. تصمیم گرفتم خودم باشم. یه آرزو با افکار مهندسی و احساسات معلمی، حتی اگه کامل نباشم. من هیچ جا معلم نیستم! اما معلم بودن بخشی از وجودمه. توانایی یاد دادن بخشی از منه. حتی اگه معلم نباشم. همونطور که مهندس بودن بخشی از وجودم بود حتی قبل از اینکه مهندسی بخونم یا داده بنیان چیستا رو به دنیا بیارم.

کسی رو که هست پیدا کن

وقتی دانشجو بودم طبیعتا همه همکلاسیام هم دانشجوی مهندسی بودند، اماااا راستش همه کسایی که دانشجوی مهندسی هستند، مهندس نیستند! یه خاطره میگم تا بهتر موضوع رو متوجه بشید:

سر کلاس فیزیک الکترونیک، استادمون پرسید:

فرض کنید یه میله داریم از اینجا(تبریز) تا تهران. چطوری وزن این میله رو اندازه میگیرید؟

کلاس رفت تو سکوت. تو اون کلاس شاید شصت نفری یا بیشتر، فقط یه نفر جواب داد! -بله الان می تونید حدس بزنید اون یه نفر کی بود- باور کنید کلاس ما کلاس خوبی بود و حتی بعضی از همون کلاسیام کارشناسی ارشد رو قبول شدند دانشگاه شریف. سطح علمی داشتند باسواد هم بودند اما مهندس نبودند.

خب! معلمی هم همینجوریه. دیدید میگند شم اقتصادی یا پلیسی؟! چیزی شبیه اونا. تاجرای واقعی بوی پول و سود رو از راه پانصدساله هم تشخیص میدند چیزی که من حتی اگه تو دستام باشه تشخیص نمیدم. آدم باید از درونش همون آدم باشه، حتی وقتی نیست! برای همینه که میگم من یه معلم هم هستم حتی وقتی نیستم. همونطور که یه مهندس بودم حتی وقتی نبودم.

شرکتای موفق چیکار میکنند

شرکتای موفق کسایی رو که هستند پیدا می کنند، حتی وقتی نیستند! مهندس هایی رو جذب می کنند که از درون مهندس اند نه فقط کسایی رو که مدرک مهندسی دارند. بیمارستان های موفق هم همینطور. مدرسه های موفق هم همینطور. فروشگاه های موفق هم همینطور. باید کسی رو پیدا کنی که از درون، همون کسه.

قدردان معلم هام هستم

حالا در آستانه روز معلم، قدردانی میکنم از همه معلم های عزیزم تو دبیرستان فرزانگان آذرشهر، مدرسه پروین اعتصامی، دبستان علویه در آذرشهر و مریم در بناب. قدردانی میکنم از معلم عزیزم خانم باردل در پیش دبستانی که چند سالی هست بهشت میزبان شون شده. دست بوس تان: آرزو دستمالچی

این متن رو اردیبهشت 1402 تو ویرگول منتشر کرده بودم. اما حالا وب سایت شخصی دارم و خوشحالم که می تونم همینجا بذارمش.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *