آیین خداحافظی

آیین خداحافظی

آیین خداحافظی رو به جا آوردم. درِ عزیزی رو که من و دفتر کار کوچیکم رو از دنیای کوچکتر تنگ نظرها جدا می کرد، بوسیدم. دستگیره رو بوسیدم. صورتم رو گذاشتم روی در و لمسش کردم. من ممنونش بودم. دستگیره رو محکم فشار دادم، نه برای باز کردن بلکه مثل فشار دادن دست یک دوست. بعد وارد شدم و دستم رو، رو دیواری کشیدم که خودم حالشو خوب کرده بودم. قبل از من و داده بنیان چیستا، جفاهای زیادی بهش شده بود. تنش زخمی بود. اونقد حالش بد بود که شاید کسی دلش نمی خواست حتی اونو ببینه. شاید با اون همه زخم جز برای انبار کردن چیزای به درد نخور، کسی دلش نمی خواست بهش توجه کنه. جای دلشکسته ای بود. شیشه های بی اندازه کثیف و زمین کثیف تر. مثل کودک مادر مرده ای بود که اگه کسی بهش لبخند میزد می تونست آرزو کنه تا همون رهگذر مادرش بشه. مدت ها طول کشید تا رو بیاد. همه اش قربون صدقه اش می رفتم و نوازشش می کردم. دستم رو، رو دیوار کشیدم و اعتراف کردم که نمی دونم اون دختر من بود یا من دختر اون. ما لحظه های خوب زیادی با هم داشتیم. در واقع تمام لحظات مون خوب بود. هر دو همو دوس داشتیم و ازین صمیمیت خوشحال و راضی بودیم. من بی وفا نیستم اما باید بارم رو می بستم و می رفتم، از یک زیبایی به زیبایی دیگر. کسی از من نخواست که برم، خودم خواستم با اینکه رفتن حتی وقتی درسته غم انگیزه. پس از آیین خداحافظیم در روز جمعه، 9 تیر 1402، من و داده بنیان چیستا، تو لاین دیگه ای از پاساژ به سفرمون ادامه میدیم. هنوز چراغ هایی از ما تو دفتر کار قبلیم روشن هست مثل تکان دست مسافری که در حال دور شدنه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *